X
تبلیغات
عاشق بی صدا


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 0:42 توسط صادق

دوستان عزیز لطفا بر روی بنر زیر کلیک کرده  و ثبت نام کنید




بیدفا





نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:4 توسط صادق

 

 



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 9:0 توسط صادق
 

 

یاد آن چشمی که بر من عاشقی را یاد داد      روزگاری خوش برایم سینه ای دل دار داد

گریه ها و خنده ها کردیم در اغوش هم          قلب سحرا گونه ام را خانه ای آباد داد

سفره مان رنگی نبود اما سراسر مهر بود       هنجر خاموش من را فرصت فریاد داد

سایه ساری از محبت بر سر این زندگی         روح در تن خفته ام را پیکری ازار داد

لیلی مجنون کجا عشق من و ومعشوقه ام        عاشقی را یاد من شیرین تر از فرهاد داد

تا فلک بردی مرا با من چه ها کردی              ولی عاقبت رفت و تمام هستیم برباد داد

 



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:59 توسط صادق
 

 

دوش دیدم هنـــــگام سحــــــر صـــورت یار

رفتم از هــــــــوش و روح از من شـــد فرار

گفتم ای جان جهان هستم از دست تودر ناله

گفت مثل تو هر طرفی هست مرا کشـته هزار

گفتم جان خود میسوزم ومی سازم به خویش

گفت نیستی عاشق گر نداری صبـــــر و قـرار

گفتم از درد و غم ام نیک شـــــوی ؟ گفـتا نی

گفتم آخر به وصلت می رســــم ؟ گفتا دشـوار

گفتم از رنج و غم عشـــق تا کی نالم ؟ جانان

گفت باش تا دل ز محبت شـــــــود بیــــــــزار

گفتم ای جان و دلم زود مرا ســـــــوز و گداز

بکشم زود از این بیــــــش مرا رنجـــــه مدار

کرد با من روی و گفت این قدر بیــهوده مگو

کی گــــــــذارم تا جهانت نکنم تــــــــیره و تار

هیــــــچ عاشق  از عشق شــــــــــکایت نکند

برو از پیــــــــش من و کار به من باز گــــذار

گفت اگر ســـــوزم و اگر سازم خــــــــود دانم

در ره عشــق و محبت ترا با خویــش چه کار

حاصل عشـــق نرانی که افـــــــــروخـتن است

اشک ریـــزان و گریان ، از عشق گله مــــدار

گر چه حمید چو بلبل ز عشقش شـکایت نکند

تو بکن سجده بر این عشق از او غصه مـدار



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:57 توسط صادق

عشق و آفتاب مانند هم هستند هر دو غروب می کنند، ولی غروب آفتاب زيبا و غروب عشق غم انگيز است.

 

 عشق های امروزی مثل چراغهای نئون می مانند، رنگارنگ و زيبا ولی کم نور!

 

 باغبان برای اينکه بهار را در گلخانه حس کند گل هميشه بهار در آنجا کاشت.

 

 برای اينکه دروغش از نگاهش خوانده نشود با نگاه به زير حرف می زد!

 

 ابر غمگين باران و ابر خشمگين تگرگ فرو می ريزد!

 

 تلخی حرفش را با لبخندی شيرين جبران می کرد.

 

 هر وقت تنها می شد به ميهمانی خيالش می رفت .

 

 در قلب انسان سنگدل بايد عشق را حک کرد!

 

 با گرمی نگاهش يخ لبخندم را ذوب کرد.

 

 گلهای باغ با آواز باد بهاری می رقصند.

 

 آشپز ناشي با چشيدن دست پختش از ترس صاحبخانه پا به فرار مي گذارد .

 

 در بن بستي گرفتار آمده ام كه راه بازگشت هم ندارم .

 

 ماهي و آب به يك اندازه از تشنگي هراس دارند .

 

 ماهي جسد آب را با جان كندن به دوش مي كشد .

 

 به خاطر لبخند پس از گريستن اشك مي ريزم .

 

 وقتي نيستي چشم ديدن نگاهم را ندارم .

 

 گربه شجاع زير درخت انتظار پائين آمدن گربه ترسو را مي كشد .

 

 پرنده سحر خيز هنگام طلوع خورشيد پرواز گلرنگ مي كند .

 

 ابر ، سكوت شب را سرشار از نغمه سرايي باران مي كند .

 

 ناودانها شب باراني را با نغمه سرايي به صبح مي رسانند .

 

 فاصله بين دو باران را سكوت ناودان پر مي كند .

 

 گل پژمرده صداي پاي پائيز را از نزديكترين فاصله مي شنود .

 

 سكوت راه را مثل كف دست پيش پاي فرياد هموار مي كند .

 

 بهار به خاطر گل پرپر شده به زلالي شبنم اشك مي ريزد .

 

 خورشيد آرزوي شب را به روشني روز بر باد مي دهد .

 

 ماهي در تنگ آب به عظمت دريا پي مي برد .

 



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:55 توسط صادق
 

 

گنه کردم گناهی پر زلذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
 
درآن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشمان پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
 
درآن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان درکناراو نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه و دل دیوانه رستم
 
فرو خواندم به گوشش قصّه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه مست
 
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
به روی سینه اش مستانه لرزید
 
گنه کردم گناهی پر زلذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
درآن خلوتگه تاریک خاموش



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:54 توسط صادق
 

 

 من غريبه ديروزم ، آشناي امروز وفراموش شده فردا .... پس درآشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي فردا يادم كني.
 
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
 
لحظه در سوگ تو غمناكترين مرثيه را مي خواند و تو آواز بزرگ جهش حنجره را به گلو خشكاندي
و تو هر گز نگشادي قلمت را به هواداري دل و به افسانه سپردي تو مرا ...

 

 فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شد درعاشقي هم توبه كرد

 پائيزفاصله سختيست براي تنهايي و من چه بد فراموش كرده بودم كه بايد به تنهايي بر تنهاييم غلبه كنم.

 فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شد درعاشقي هم توبه كرد

 طرح چشمانت زمين محبت بود و من قانون جاذبه ات را روزي كه سيب سرخ دلم افتاد فهميدم.

به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم  من رو تنها گذاشت و رفت....      

ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد.



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:49 توسط صادق
 

 

همون خدایی که تو رو به پادشاهی قلب من برگزید
بی تو که هستم خودم را گم می کنم! بازم مثل اون وقتها، اون روزهایی که تو با من نبودی و من به جستجوی تو میون کهکشون بودم، تموم ستاره ها رو دنبالت گشتم، آخر اون روز قشنگ لبریز از بهار روی ابرها پیدات کردم، توی سرزمینی زیباتر از بهشت. و با یک احساس لطیف سپید قشنگ ترین ترانه های عشقمو توی گوشت زمزمه کردم، باورم نمی شد بعد از اونی که پیدات کردم یک روز سرد زمستون، به زمین فرود بیام... روی همین زمین خودمون از دستت بدم. ازت جدا بشم بی اون که بخواهم. و خودم باعثش بشم...آخه نمی خواستم توی خیال و خاطرم تو را سرزنش کنم به خاطر اون روزی که می رسید و تو باعث جدایی می شدی.
الان دیگه هیچی برام مهم نیست. دیگه هیچ چیزی رو نمی تونم احساس کنم، انگار قلب من همراه تو مونده، و من از اون موقع که از تو جدا شدم، بی قلب و بی احساس دارم به زندگیم ادامه می دم.
دیگه بعد از تو هیچی برام مهم نیست، هر بار که تصمیم گرفتم به طرفت بیام یه نیروی عجیب، اون آخرین ذره های بودن من را توی وجودم کشت! من دیگه وجود ندارم که بخواهم حتی تو را فریاد بزنم.
من از تو دورم
زندگی جز یک اجباردردناک تکراری نیست
ای کاش می تونستم از این سردرگمی رها بشم. ای کاش می تونستم باز هم خودم را پیدا کنم. اما مگه خود خود من تو نبودی؟
تو نمی تونی بفهمی، من دیگه هیچی ندارم، حتی اگه خورشید بشم و همه دور من بگردند... وقتی تو نیستی من هیچی نیستم ای تو تنها برگزیده دنیای من! تنها دلیل آفرینش من! من بی تو بی مفهومم!
فقط می خواستم بگم، این تنها ذره درخشانیه که گاه به گاه از عمق دره های خاموش احساسم حسش می کنم: هنوزم دوستت دارم...



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:46 توسط صادق
 

 

 

درمیارم ازآلبومم عکسای یادگاریتو

عکساتو هی می بوسمو ، زل می زنم به دفترم

عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده درسرم

من هنوزم دوستت دارم

زنجیرقفل یاد تو ، ازدل من وا نمی شه

طفلکی قلب عاشقم ، فکرته هر جا همیشه

بعد تو روزگار من ، خیلی به سختی میگذره

فکرنکن عاشقت یه روز ، عشق تو ازیاد می بره

من هنوزم دوستت دارم

کاش خونه قلبمو باز ، بیای چراغونی کنی

کاش تو حصار زندگیت ، بازمنو زندونی کنی

کاشکی بیای مثل قدیم ، دست تو دستام بذاری

قول بدی این بار که بیای ، باز نری تنهام بذاری

من هنوزم دوستت دارم

من هنوزم دوستت دارم

دارم از تو می نویسم

دارم از تو می نویسم

تو که چند روزه نگات سنگین شده

غصه های دل من برات تکراری شده

یادمه یه روز شدی محرم رازم

اومدی بر سر راهم

گفتی من سنگ صبورت

بگو هر چی درد مونده توی جونت

راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!

اونکه جون میداد به روحم؟!

امید تازه میداد به فکر و جونم؟!

راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!

تو که چند روزه نگات سنگین شده؟!

یادمه روز اوّل که نگاهت به نگاه من گره خورد

یه دفعه شعله خاموش دلم باز دوباره روشن شد

آروم آروم اومدی تو قلب من

خونه کردی میون دل من

شدی اون مرغ سحر تو شب تاریک خیالم

صد طناب آرزو

آرزوی داشتن یه همدمی

همدم پاک و ساده ای

به در خونه ی دل بستم و بافتم

یادمه به من میگفتی

که فقط تو "جونمی"

"دوستم داری"

"می خوای بیای به دیدنم"

"ندیده عاشقم شدی"

ولی افسوس

نمی دونم چرا یهو عوض شدی؟!

تو که تنها محرم رازم بودی

یهو بی وفا شدی

غریب ناشناس شدی

اومدی یه روز و گفتی:

"که دیگه دوسِت ندارم"

دیگه نیستی امید و آرزویم

تو یه دندون لقی

باید کشیدِت

تا نباشی دیگه آزار وجودم

باید بدونی

اونیکه من میخوام، یه عمره دنبالش میگردم، تو نیستی

می دونی

خیلی آسون همه حرفاتو زدی

ندونستی که شکست این دل من

له شدش غرور من

ابر اندوه به دلم سایه کشید

اشک غصه به چشَم سرمه کشید

من و تنهایی و شبهای دراز

من و اندوه دل و راز و نیاز

راستی راستی تو همون سنگ صبوری؟!

تو که چند روزه نگات سنگین شده؟!

من نفهمیدم که راستی راستی تو کی هستی؟ کجا هستی؟

ولی

دوست دارم اگه روزی اومدی به دیدنم

بهت بگم:

من نمی دونم رنگ دلم چه رنگیه؟ سیاهیه، سفیدیه؟

ولی

میدونم رنگ تپشهاش واسه خاطرات تو بوده

من نمی دونم که عشق چیه؟ عاشق کیه؟ حیا چیه؟ بی حیا کیه؟

ولی

میدونم شوری اشک چشمام واسه دوری از تو بوده

من نمی دونم کی میمیرم؟ کجا و چه جوری باید تو خاک بمونم؟

ولی

میدونم خوبه یه روزی با دست تو به زیر خاک عشق بپوسم

دارم از تو می نویسم

تو که چند روزه نگات سنگین شده

غصه های دل من برات تکراری شده

اگه دوست داشتی بگو بازم بگم

که هنوز دوسِت دارم

تو قلبمی

برای خوشبختیت دعا میکنم

 



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:44 توسط صادق
 

 

از من مي پرسيد كه چگونه ديوانه شدم
چنين روي داد
يك روز بسيار پيش از آنكه خدايان بسيار به دنيا بيايند
از خواب عميقي بيدار شدم و ديدم كه همه نقاب هايم را دزديده اند
همان هفت نقابي كه خودم ساخته بودم
و در هفت زندگي ام بر چهره ام مي گذاشتم
پس بي نقاب در كوچه هاي پر از مردم دويدم
و فرياد زدم دزد دزد دزدان نابكار
مردان وزنان بر من خنديدند و پاره اي از آنها
از ترس من به خانه هاشان پناه بردند
هنگامي كه به بازار رسيدم جواني كه بر سر بامي ايستاده بود
فرياد بر آورد
اين ديوانه است
من سربرداشتم كه اورا ببينم
خورشيد نخستين بار چهره برهنه ام را بوسيد
نخستين بار خورشيد چهره برهنه ام را بوسيد و من از عشق خورشيد مشتعل شدم
و ديگر به نقاب هايم نيازي نداشتم
و گويي در حال خلسه فرياد زدم
رحمت بر دزداني كه نقاب هاي مرا بردند
چنين بود كه من ديوانه شدم
و از بركت ديوانگي هم به آزادي و هم به امنيت رسيدم
آزادي تنهايي و امنيت از فهميده شدن
زيرا كساني كه مارا مي فهمند چيزي را در وجود ما به اسارت مي گيرند
ولي مبادا كه از اين امنيت زياد غره شوم
حتي يك دزد هم در زندان از دزد ديگر در امان است



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:41 توسط صادق
 

 

 

شنيدن بهشت است و ديدن جهنم !!!

 كلمات نمي توانند حقيقت را عوض كند .

 كلمات حبابهاي آبند و اعمال قطرات طلا .

 در شطرنج ، ابلهان به شاهان ار همه نزذيكترند .

 دويدن كافي نيست بايد به موقع دويد .

 ساعتم براي ارضاي غرورش جلو مي افتد .

 سياست همچون دريايي باشكوه و وسيع و پهناور و ژرف است. گاهي حال آدم را به هم مي‏زند.

 مأموران امداد آتش‏نشاني، براي مردي كه از ته دل مي‏خنديد، طناب انداختند تا بالا بيايد.

 چون مي‏خواستم فردا بيدار نشوم، يك بمب ساعتي كوك كردم و بالاي تخت گذاشتم.

 خانوم براي ميهمان‏هايش سنگ تمام گذاشت. تمام دندان ميهمان‏ها ريخت.

 به يك معتادي گفتند خيلي تابلويي. رفت موزه‏ي لوور خودش را بفروشد.

 جواني كه آرزوهايش بر باد رفته بود، از اداره هواشناسي شكايت كرد.

 خيلي خجالت كشيدم. همين روزها نمايشگاه مي‏زنم بياييد تماشا.

 وقتي پست بالاتري به او دادند، با چتر نجات سر كار رفت.

 نويسنده‏اي آن‏قدر خودش را سانسور كرد تا ناپديد شد.

 زندگي ( تلخي ) است به غايت شيرين و ( شيريني ) است در غايت تلخي ، به همين دليل فقط هوشياران را به كام دل مي رساند !

 براي فردا نه خوشبختي اغنيا تضمين شده و نه بدبختي فقرا ، زندگي در گردش زمان تحول مي يابد .

 مرگ كسي را خبر نمي كند ولي مرگ ديگران مخبر مرگ ماست .

 مرگ بعضي انسانها را زنده تر مي كند !

نورالله خواجوات

 اگر حيوان دوپا نبود ، بقيه حيوانات احساس امنيت بيشتري مي كردند .

 عقلش آنقدر بزرگ بود ، كه هيچ كلاهي به راحتي سرش نمي رفت .

 اگر فشار نبود ، كسي نمي توانست از زغال الماس بسازد .

 آخرين ايستگاه زندگي مرگ است .
وقتی چراغ خيالات روشن است يخ زندگي آب مي شود. چراغها را خاموش نمي كنم اما لامپ كم مصرف زده ام
 به اندازه هشت ماه مي ترسيدم به اندازه چهار هفته خسته بودم و به اندازه دو روز كار داشتم مهم نيست به اندازه يك ساعت خوشحالم
حواسم را باد خيال برده است و كاغذهايم را باد پنكه
قلم اما محكم در دستم نشسته است از اين بادها نمي لرزد
دارم ياد مي گيرم كه بعضي از خاطرات را تا كنم و در جيب كتم بگذارم اما كتي ندارم



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:38 توسط صادق
 

 

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.
خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خسته ‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.
خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:36 توسط صادق
 

 

خدایا!
این دل شکسته را جز دستهای مهربان تو درمانی نیست واین دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی ، نه.

خدایا !
این جگر سوخته در آتش هجرانت را واین جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ چیزجز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند .

خدایا !
تب دیدار تو را چه درمان خواهد جز دیدار تو ؟ وزخم عمیق وکاری گناه را بر جای جای روح دردمندم چه چیز جز غفران تو التیام خواهد بخشید.

خدای من !
تنها دست توست که می تواند قلب تأثیر پذیر مرا از شرخواسته های نفس خلاص گرداند وتنها دَم خداوندی توست که می تواند این دل را در زیر پنجه های نفس به حالت اغماء افتاده است نجات دهد .

خدایا !
این جگر سوخته در آتش هجرانت را واین جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ جز خنکای نسیم وصل توآرام  نمی کند .

خدایا!
دلی که عمری به دنبال تو گشته مگر جز در میان دستهای تو قرار می گیرد ؟
ای نهایت آرزوی آرزو مندان ! وای غایت پاسخ سائلان ! وای دورترین مقصود نیازمندان ! وای بلندترین اشتیاق مشتاقان ! وای غمخوار درستکاران ! وای کلبه ایمنی از بلای بتو پناه آورندگان ! وای پاسخ دهنده دعوت درماندگان ! وای داروی دردمندان ! وای اندوخته فقیران !
ای هر جوی مهر از چشمه رأفت تو! وای هر چه ابر از دریای رحمت تو !
روی من تنها به تو باز است ودستم تنها به سوی تودراز .
ضجه های من تنها در پیش توست وسجود من تنها در پیشگاه توست .
خدایا من در پیش چه کسی به غیر از تو بر خاک افتاده ام ؟ کدام سحوری را جز در خانه تو کوبیده ام ؟
در این گرمای سوزان کویر گناه ، نسیم جان بخش رضایتت را از من دریغ مدار واز ابر آبستن نعمت هایت بر من مستدام ببار .

خدای من !
در این ناامنی و وانفسا، من تنها به ریسمان سخت تو چنگ زده ام وتنها به دستاویز امن تو آویخته ام .

خدایا !
من تنها دست به تو داده ام وهر روزنی جز روزن منتهی به مهر تو را مسدود کرده ام .

خدایا !
بر این بنده ذلیل وناتوانت که حتی زبان گفتن درد خویش با تو ندارد رحم کن .بنده ای که نه آن دارد که به تو بنماید ونه زبان آنکه از تو عذر بخواهد .

خدایا !
می شود که چنین بنده ای را دست محبت بر سرش کشی ؟ وسایه خدایی بر سرش بگستری ؟وجز این نمی شود .
بنده به کجا بگریزدکه امتدا شاخه های بینهایت کرم تو سایه نینداخته باشد ؟
ای زیبای عاشق زیبایی ‍! ای دلربای زیبا آفرین ! ای دریای بی منتهای بخشش !
ای خدای عزیز

 

 



نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:11 توسط صادق

 

در روزگاران قديم در يك دهكده زيبا ، آسياباني زندگي مي كرد كه دختر زيباي كمرويي داشت.

روزي پادشاه از دهكده مي گذشت، دختر را ديد و گفت: چه دختر خوبي و پدر دختر براي اينكه خودش را پيش پادشاه جاكند و توجه او را جلب كند گفت: دخترم خيلي باهوش است تا جايي كه مي تواند يونجه و علف راتبديل به طلا كند.

پادشاه گفت: جطور ممكن است؟ حتماً شوخي مي كني! اگر راست مي گويي دخترت را به قصر من بياور. من تا با چشمهاي خودم نبينم باور نمي كنم.

آسيابان پشيمان بود ولي از ترس گفت: باشد دخترم را مي آورم.

پادشاه گفت: پس من منتظر شما هستم، هر چه زودتر اين كار را بكن.

وقتي پادشاه، آسيابان را ترك كرد، آسيابان با خودش فكر كرد و گفت: نمي دانم چرا اين دروغ مسخره را گفتم! حالا نمي دانم چه اتفاقي مي افتد.

روز بعد آسيابان و دخترش به قصر رفتند. دختر ترسيده بود و خيلي هيجان زده بود چون تا حالا هيچ قصري را نديده بود. آنها به زودي به قصر رسيدند، پادشاه اتاقي پر از يونجه و علف را به او نشان داد.

 

براي مطالعه ادامه داستان بر روي ادامه مطالب كليد كرده و لذب ببرين ( عاشق بي صدا )



ادامه مطلب . . .